گوشه ی کوچکی از دلنگرانی های خانوداده یک زندانی
زهرا
خزعلی فرزند مهدی خزعلی در صفحه فیس بوک خود نوشته است: ملاقات پدر پس از
دو هفته دل نگرانی و اضطراب از پشت شیشه های کابین ملاقات در حالیکه نور
پنجره ها بر شیشه ها افتاده بود و مانع از واضح دیدنِ من می شد، سایه ی
مردی را دیدم که به زحمت راه می رفت و دمپایی سفیدی به پا داشت، از شدت ضعف
و اُفت فشار پایش را روی زمین می کشید و نای بلند کردن پایش را نداشت،
شانه های استخوانی اش افتاده و دستهایش به هم گره خورده بود، گویی از شدت
سرما خودش را می پیچاند، با پیراهنی آبی رنگ به رنگ دل دریایی اش… نزدیکتر
شدم و خود را به شیشه چسباندم تا بهتر ببینم، پدر بود، پدر عزیزتر از جانم،
دست و پایم شل شد،بغض گلویم را می فشرد، با چشمانی پر اشک لبخندزنان به
سوی ما می آمد.»
و یادمان باشد مهدی خرعلی وقتی که آزاد بود از حقوق هر زندانی با هر گرایش و تفکر سیاسی دفاع می کرد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر