۱۳۹۲ مرداد ۱۳, یکشنبه

گزارش دیدار با خانواده ی مصطفی غنیان در مشهد




نامش مصطفی ست ، هم سن و سال مصطفای من با دو ماه اختلاف سنی ، شاید برای همین مُصر تر بودم برای دیدار 

همراه با خانم زینالی 17 بار شماره ی پدر مصطفی غنیان رو میگیریم تا جواب میدن و بعد از معرفی خودمون میگیم که میخواهیم ببینیمشون و قبول میکنند .

وارد خونه که شدیم عکس معصومانه ای از مصطفی به دیوار بود ، بعد از حرف های معمولی مکالمه رو من آغاز میکنم تا سکوت آقای غنیان بشکنه، از هم نام بودن پسرامون میگم و از عاشورا و خاک سپاری ، خانم زینالی از سعید میگه و 14 سال بی خبری ، پدر مصطفی با بغض شروع میکنه از شب آخر میگه که برای دیدن مصطفی اومده بود تهران و مصطفی قبل از اینکه بره پشت بوم از باباش میپرسه : شما که این همه مکه رفتید میشه بگید ایرانی ها به کدوم طرف قبله نماز میخونند ؟

پدرش با تعجبی که از سوال ِ مصطفی داره بعد از چند دقیقه فکر کردن به مصطفی جواب میده و مصطفی برای پدرش هندوانه ای میبُره و به پشت بوم میره برای گفتن الله و اکبر و بعد از چند دقیقه با ضربه هایی که به در خونه میزنن پدر مصطفی با مردمی روبرو میشه که وارد خونه شدن و از آقای غنیان میخوان که سینه خیز به پشت بوم بیاد چون ممکنه گلوله بهش بزنن و آقای غنیان بدونه اینکه حتی لحظه ای به مرگ مصطفی فکر کرده باشه همین کارو انجام میده و با مصطفایی مواجه میشه که غرق خون شده و نفس ِ آخرش رو با گفتن ِ "بابا " میکشه درستان پدر ...

به اینجا که میرسه آقای غنیان اشکاش صورتشو پوشاندن و هی به دستاش نگاه میکنه ، شاید به این فکر میکنه که دستاش برای این کابوس ساخته نشده بودن و حقش نبود که همه چی این قدر تلخ تموم بشه ...


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر